...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Friday, December 21, 2007

یلدا

نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

"دور بايد شد، دور."

10:07 am  نوشته شده توسط تنها در
(22)...به تنهائیم بگو  | 

Tuesday, December 18, 2007

‌‌‌‌‌

در درلم چیزی هست
مثل عشق یک رویایی
مثل آبی جاری
مثل کبوتران دلداده به آفتابی آبی ...

11:55 am  نوشته شده توسط تنها در
(2)...به تنهائیم بگو  | 

Sunday, December 16, 2007

پدر آمرزیده ها

من مطمئنم پدر همه برنامه نویس های فیلتر شکن ها، تا حالا چندین بار آمرزیده شده!|
 
...... ...... ............................................. .......

03:38 pm  نوشته شده توسط تنها در
(1)...به تنهائیم بگو  | 

Saturday, December 02, 2006

...

!شبی عجیب بعد از روزی عجیب تر
تا حالا کمتر شبی رو با احساس خالی شدن گذرونده بودم!
تا حالا تو یه روز خشم و با این وسعت تجربه نکرده بودم...


مسخره است تا کم میاریم گیر میدیم به دنیا و میگیم "دنیای عجیبیه..." و بعدم آهی بکشیم و دفتر دستک  جمع  کنیم که بریم پی کار خودمون که انگار بخواهیم بگیم دنیا ست دیگه! چه کارش می شکه کرد!! و نخواهیم فکر کنیم که این ما آدمای عجیب هستیم که داریم هر بلایی دلمون می خواد سر دنیا ی بیچاره میآریم و آخرم ...

امروز تجربه عجیبی بود. تجربه عجیب با آدمای عجیبی که فقط بعضی وقت ها  به عجیب بودنشون توجه می کنیم!


11:32 pm  نوشته شده توسط تنها در
(2)...به تنهائیم بگو  | 

Saturday, November 04, 2006

 

رویایی!
و وقتی از بر آورده شدنت در شادی می لرزم  ... بیشتر رویا می شوی!


01:10 am  نوشته شده توسط تنها در
...به تنهائیم بگو  | 

Sunday, October 15, 2006

رویا

خدایا ...
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در اوج کبریائی خود نداری
من رویایی از تو دارم و...
تو نداری!


10:39 pm  نوشته شده توسط تنها در
...به تنهائیم بگو  | 

Saturday, October 14, 2006

هشته

بهش گفتم خوب نوشتن سخته! وقتی حالت گرفته است ... وقتی می خوای از در و  دیوار ناله کنی کاری نداره!  می تونی راحت احساسات همه رو به جوشش بیاری! می شه راحت اشک همه رو در بیاری!
 ولی وقتی سر حالی ... داری کیف می کنی از تک تک لحظاتت، سخته بنویسی، سخته داستانی بنویسی که نشه شبیه فیلم های مزخرف ایرانی!  
شاید من بلد نیستم ...  ولی می خوام تو این هشته ام سعی کنم بنویسم... از چیزای خوبی که این روزا پروازم میده . 


12:41 am  نوشته شده توسط تنها در
  | 

Tuesday, September 05, 2006

شمارش معکوس

لحظه ها به شماره افتادن! می شنوی؟! ... ببین صدای قدم هات چه کار میکنه... ؟!
هر چه لحظه ها بیشنتر به آخر می رسن منم بیشتر می دوم... نمی دونم از چی می خوام عقب نیافتم ...  ولی می دونم جرا خسته نمی شم ... ببین بیبن ... این منم! بیبین چه جوری لحظه هام رو به شماره انداختی ... ببین چه جوری هر لحظه  چه طور یکی از خط های شمارش رو خط می زنم!  و فریاد می زنم فقط چند لحظه دیگه!!!

این لحظه ها  با آرزوی بزودی شنیدن صدات از خواب پا می شوم . با حس بزودی گرقتن دستات راه میرم! با دیدن حضورت کار می کنم! با امید بزودی دیدنت می خوابم! .... با شمارش معکوس لحظه ها  زندگی می کنم  .... بیین، ببین صدای قدم هات چه کار می کنه؟!

 


12:42 am  نوشته شده توسط تنها در
(1)...به تنهائیم بگو  | 

Friday, July 28, 2006

آرزو


امروز درست ...
هنوزم لحظه هام و می شمرم...
هنوزم هر '37  پرواز می کنم.

08:37 am  نوشته شده توسط تنها در
(2)...به تنهائیم بگو  | 

Thursday, July 20, 2006

Refresh

شنیده و دیده های صبح و  شب وقتی  بازم مجبورت می کنه بگی زندگانی سیبی است ... و وقتی با وجود یه روز عجیب آخر شب حس خوبی داری و سر حال می خوابی، نمیتونی چشمات رو قبل خواب به آسمون نندازی و واسه همه نعمت هایی که داری، حتی واسه همه آرزوهایی که داری تشکر نکنی ... مخصوصا وقتی حس کنی شعور ادبیت Refresh شده!


01:28 am  نوشته شده توسط تنها در
(1)...به تنهائیم بگو  | 


Next Page


 
   
 
   

<< November 2009 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30

 
 





rss feed