...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Sunday, March 13, 2005

!شبه داستانی که هنوز اسم ندارد

 لذت می برد. درد شدیدی که حس می کرد و داغی سیخی که در دستانش بود را حاضر نبود با هیچ چیز عوض کند. بلند می خندید ولی آنقدر درد شدید بود که گاهی خنده هایش تبدیل به فریاد می شد. نعره هایی که حتی مو را به تن خودش هم راست می کرد. سیخ را روی میز گذاشت و به آتش خیره شد، خیره که نه، فقط روبه رویش بود و نور و حرارت آن را حس می کرد.

 

همیشه  آهنگر بود ، از آن موقع که یادش می آمد کار دیگری نکرده بود. یعنی کاری دیگری نمی دانسته تا انجام دهد. ولی هیچ وقت احساس رضایت از کارش نکرده بود . اما این بار خوشحال بود، خوشحال بود که آهنگر است، که کوره ای دارد، سیخی، انبری، و جایی که بشود یک نیمه شب را گذراند و صبح ...

 

آنقدر احساس درد می کرد که دیگر توان فریاد کشیدن نداشت، خنده هایش هم قطع شده بود، تن عرق کرده اش به صندلی چسبیده بود، نمی فهمید از درد است یا از گرمای کوره که این همه احساس گرما می کند...

حالا می فهمید عباس چه لذتی برده بود، مثل لذتی که الآن می برد، مثل گرمایی که الآن حس می کرد مثل لذتی که سالها پیش  برده بود ، مثل دردی که در تمام وجودش حس می کرد.

 

رقص نور زردی که فضای آهنگریش را پر کرده بود در تمام بدنش حس می کرد. زرد مثل رنگ صورت عباس، وقتی که مرده بود، یعنی خودش را کشته بود، همان موقعی که قلبش را با دست خودش در آورد، مثل همه دل و قلوه هایی که صبح تا شب در می آورد. همه دیدند، از گوشت بود، مثل قلب همه گاو و گوسفند ها. خون هم ازش میآمد، مثل خونی که الآن روی صورتش بود و در نور زرد کوره نارنجی شده بود.

 

عباس را از بچگی میشناخت، قبل از مدرسه، با هم بزرگ شده بودند و در یک محل زندگی کرده بودند، عباس همیشه مواظب او بود، از همان بچگی همیشه عباس اول بود، همیشه عباس بود که خراب کاری هایش را صاف می کرد. در همان محل، عباس شده بود قصاب و او آهنگر ، ولی از همان اول دوست داشت پیش عباس کار کند، اما دیگر راضی بود، خیلی هم راضی! عباس زن گرفته بود، او هم گرفته بود.عباس دو سال نگذشت که زنش را خفه کرد، یعنی تا حامله شد خفه اش کرد. ولی او بعد مدتی زنش را از دست داده بود، یعنی زنش مرده بود. زنش را دوست داشت، عباس هم خیلی زنش را دوست داشت، در این دو سال که بچه دار نشده بود چه دوا و درمان هایی که نکرده بود، چه دعاهایی که نگرفته بود، چه امامزاده هایی که نرفته بود. بالاخری زنش حامله شد، اما او نگذاشت سه ماهش بشود که زن را خفه کرد، سه روز بعد هم برای اینکه ثابت کند قلبش از سنگ نیست آن را به همه نشان داد، همه دیدند، از سنگ نبود،خون و گوشت داشت، مثل همین خونی که روی سیخ جلوی رویش بود، مثل خون گاو و گوسفندهایی که صبح تا شب روی دست و لباس عباس بود. او هم قصابی را دوست داشت، بیشتر از آهنگری. اصلا همه چیزهایی را که عباس داشت، دوست داشت. تقصیر او نبود که پدرش آهنگر است و جد اندر جد آهنگر بوده اند. اما حالا که آهنگر بود و از آهنگری هم راضی!

 

عباس هم از زنش راضی بود، اگر راضی نبود که این همه دوا و درمان نمی کرد، همان اول به توصیه خیلی ها زنش را طلاق می داد و یکی دیگر می گرفت، مثل هر گوسفندی که کوچک بود یا مریض بود پس می فرستاد،  برود خانه پدرش، اما او نفرستاد، این همه دوا و درمان کرد. اما، تا حامله شد، خفه اش کرد، آخر همه جا حرف افتاده بود که بچه عباس نیست. مثل همین دختری که دو ساعت بیش اینجا بود و بچه او نبود، بچه زنش بود.

 

زنش که مرد، نگذاشتند تنها بماند، انگار همه می دانستند تنهایی معصیت دارد. افتادند تا برایش زن بگیرند، گرفتند،خواهر زن عباس را. یک دختر داشت آن موقع که زن گرفت دخترک کوچک بود، اما حالا بزرگ شده بود، همین دو ساعت پیش که اینجا بود، انگا زن عباس اینجا بود. حتی از مادرش هم بیش تر شبیه بود.

 

زن عباس خیلی زیبا بود ، پدرش هم از بزرگ های محل بود، چشم خیلی ها دنبالش بود، حتی بعد از ازدواج با عباس. اما عباس قصاب بود، پهلوان محل هم بود، کسی جرات چپ نگاه کردن را به زنش را نداشت. اما حامله که شد همه گفتند بچه عباس نیست! او هم بالاخره طاقت نیاورد و خفه اش کرد. کبود شده بود. همان موقعی که خفه اش کرد، آوردش بیرون، جلوی درخانه اش گذاشت، مثل همه گوسفندهایی که برای سلاخی جلوی دکانش آویزان می کرد، اما وقتی خفه اش کرد، همانها گفتند قلبش از سنگ است، او هم قلبش را در آورد، از سنگ نبود، همه دیدند، فردایش همه دیدند، شب پیش بالای سر قبر زنش قلبش را در آورده بود. او هم صبح رفت سر قبر زن عباس که دید، عباس روی قبر افتاده بود، قبر قرمز شده بود، مثل همین سیخ  جلویش، مثل صورت و گردن الآن خودش، رنگش هم زرد شده بود، مثل نور کوره، زرد ٍ زرد ...

 

وقتی بلندش کردند  همه دیدند که قلبش از سنگ نیست، زنش هم دیده بود، همان زنی که شبیه دخترش بود، دخترش که نه، دختر زنش، بعد از مرگ عباس همه او را مقصر می دانستند، همه حرف ها پشت سر او بود، تا آن موقع هم بود، اما کسی تا عباس بود جرات نمی کرد جار بزند! خوب او بود که بیشتر از همه به خانه عباس می رفت، خیلی ها بودند که باور نمی کردند، او دوست صمیمی عباس بود، مگر امکان داشت؟ اما هیج کدام برایش مهم نبود، هیچ کدام!

 

حالا هم که مدتی بود عین زن عباس را می دید، آن قدر شبیه  بود که نمی توانست در چشمهایش نگاه کند، دو ساعت پیش فهمیده بود که حتی نمی تواند سنگینی نگاهش را تحمل کند، تصمیم گرفته بود، برای اینکه راحت شود ، مثل آن شب بعد از خفه شدن زن عباس، در نور زرد آهنگری خود بنشیند، سیخ را داغ کند، به آتش کوره زل بزند و سیخ را در چشم دیگرش هم فرو کند.


10:38 pm  نوشته شده توسط تنها در

bozghalechi
March 30, 2005   09:15 PM PST
 
che abas aghaye badi !! vay vay !!
fesghelbahal
March 28, 2005   06:10 PM PST
 
به نظر شما باید چه کار کنه ؟
خیلی برام جالبه .من فکر میکردم تو اینجور مواقع بهترین راه حل اهمیت ندادن به بقیست .ولی حالا میبینم که همیشه هم جواب نمیده !!!
واقعا باید چه کار کنه ؟
دوست دارم نظرتون رو بدونم.
گرگ بارون ديده
March 18, 2005   11:13 PM PST
 
سلام به دوست هميشه تنها
شرمنده خلوتت رو به هم زدم
اومدم بگم حموم نمي ري ؟ دو روز ديگه عيده !
عيدت مبارك!!
  | 

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments





Previous Entry Home Next Entry


 
   
 
   

<< March 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31

 
 





rss feed