داد مي زد…
فرياد...
هيچ كس به او توجه نمي كرد. همه بي اعتنا از كنارش عبور مي كردند و بي آنكه خم به ابرو بياورند چيزي زير لب مي گفتند و راه خود را ادامه ممي دادند.
دوست نداشت خسته شود. باز هم كمك مي خواست. هر چه بيشتر فرياد مي زد بي اعتنايي ها پر رنگ تر مي شد.
خيلي توجه مي كردند نگاهي از سر تحقير به او مي انداختند. شايد فكر مي كردند ديوانه شده.
ولي او همچنان ادامه مي داد. انگار مي خواست چيزي را ثابت كند ديگر بي اعتنايي رهگذران برايش مهم نبود.
****
ديگر داشت كم كم خسته مي شد.
كمك...
كمك...
حالا دو ساعت از آن موقع گذشته ...
حالا روي آن خاك سرد تني سرد تر از خاك به چشم مي خورد... .
حالا به غير از تن سرد روي خاك پول هايي كه از سر ترحم ريخته شده هم هست.
حالا هر كي رد مي شود،توجهش كامل جلب مي شود. دست در جيبش مي كند و سكه اي به سكه هاي ترحم اضافه مي كند.
زمستان81