...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Wednesday, March 30, 2005

به خاطر خدا ... کدام خدا؟

 

- مامان تو که میدانی اصلا سفید به من نمی آید،تازه اینقدر هم بلند.من که همیشه گفتم  روپوش  کوتاه دوست دارم. بابا تو خودت همیشه میگفتی اینقدر رنگهای جلف نپوش!خودت می گفتی دختر باید سنگین باشد.خودت مگر نبودی هر دفعه رو سری قرمرم را میپوشیدم کلی اخم و تَخم می کردی؟همانی که پریسا میگفت وقتی می پوشی نمیدانی چقدر خوشگل میشوی!

 

مامان، پریسا کجاست؟میخواهم بغلش کنم بعد ببوسمش،بعد خفه اش کنم.آقا ها شما هم صبر کنید یک لحظه. اصلا کی به شما اجازه داده به من دست بزنید! بابا، مامان، شما چرا همینطور ایستادید؟! به خاطر خدا ... کدام خدا؟... آها! همان خدایی که همه را از هم جدا میکند ،می کشد،بعد میبرد پیش خودش.خودش رفت ! من فقط گفتم برو، او هم رفت ،رفت ... مامان چرا گریه می کنی!؟ من که خوبم. نگاه کن همه اش می خندم. او هم می خندید،حتی موقعی که داشت می رفت .من هم قاه قاه خندیدم! میدانی که, گریه پشت سر مسافر شکوم ندارد.این رو خودت بهم گفتی ،مامان پس چرا الان داری گریه می کنی؟! بابا تو که اصلا نمی دانی گریه پشت سر مسافر شکوم دارد یا نه؟ اصلا  بلدی گریه کنی؟! پریسا می گفت مردها هیچ چیز نمی دانند،من می گفتم نه،فرهاد می داند!فرهاد هم گریه نمی کرد می گفت چون نمی تواند گریه کند، می خندد.  حتی موقعی که می رفت، می خندید، منم قاه قاه خندیدم، خودم بهش گفتم که برو، او هم رفت، زیر ماشین هم رفت، من نگفتم کجا برو، اما او زیر ماشین رفت، من هم خندیدم قاه قاه!

 

همیشه می گفت امواج موبایل برای مغز ضرر دارد، من نمی فهمیدم چرا! اصلا همه اش تقصیر تلفن است. شماره تلفنش را تا داد، دلم ریخت پایین. مثل همان موقعی که دستم را برای اولین بار گرفت، مثل الآن که دستم به این آقاها خورد! آقا، شما دوستم دارید ؟ ... چقدر ؟ فرهاد هم من را خیلی دوست داشت. مطمئنم . تا بهش گفتم برو آنقدر دوستم داشت که رفت، من نگفتم کجا برو، اما او رفت، زیر ماشین هم رفت. زیر یک 206 آلبالویی، همان که همیشه آرزویش را داشتم. بابا مگه قول ندادی ماشین و موبایل برایم بخری ؟ بابا موبایل که خریدی چرا گفتی ماشین باشد برای بعد، اِن شاءالله!!! اِن شاءالله یعنی اگر خدا بخواهد!؟ بابا به خدا، خدا هیچ چیز نمی خواهد! آها ... نه، می خواهد، می خواهد همه را از هم جدا کند، بترکاند، بعد  مثل من قاه قاه بخندد. بابا چرا اصلا موبایل خریدی، مگر نمی دانستی برای مغز ضرر دارد، مگر نمی دانستی من عادت می کنم ؟ مگر نمی دانستی اگر یک روز صدایش را نشنوم دیوانه می شوم ؟ ... من صدایش را نمی شندیم می ترکیدم !

 

همه اش تقصیر این تلفن است.  پریسا می گفت تو زیادی وابسته شدی، راست می گفت، نه! اصلا هم راست نمی گفت، به او هیچ ربطی نداشت، دخترۀ الاغ ! فرهاد قسم می خورد. می گفت کاری نکرده، اما چون خیلی وابسته بودم زدم زیر گوشش!  او خندید، مثل همیشه آنقدر قشنگ می خندید که دل آدم می ریخت پایین، مثل همان موقع که دستهایم را می گرفت. دستهایم را که می گرفت انگار بال در می آوردم، می خواستم پرواز کنم، اما تا بر می گشتم لبخند قشنگش را میدیدم، پرت می شدم کف زمین! یعنی به کس دیگری هم می توانست لبخند بزند ؟ معلوم بود که می تواند ... حتی وقتی داشت قسم می خورد هم لبخند می زد، حتی وقتی رفت، رفت زیر ماشین، من هم قاه قاه خندیدم، خدا هم خندید، کله اش زیر ماشین ترکید، همه لبخندهای مزخرف قشنگش هم با مغزش!

 

من هم کاری نکردم ، از فردا چون به صدایش عادت کرده بودم، مدام بهش زنگ زدم، ولی کسی جواب نمی داد، آخر هم که برداشت گفت منتقل شده! بعد هم منتظر شدم زنگ بزند، صبح  تا شب ... تلفن که کرد بگویم همه اش تقصیر این تلفن است، بگویم هنوز قسم هایش را باور نکردم. چون می خندید، حتما به همه می خندید، حتی موقعی که قسم می خورد. فرهاد قسم می خورد که هیچ کاری با آن دخترۀ الاغ ندارد، قسم می خورد، من هم گفنم برو، او هم رفت ...

فقط منتظر ماندم، بابا تو از کجا فهمیدی همه اش تقصیر این تلفن است که موبایل را گرفتی، بعد هم تلفن خانه را قطع کردی،  من فقط پای تلفن منتظر بودم، صبح تا شب. مثل ترکیدۀ فرهاد که یک شب تا صبح وسط خیابان بود. بعد هم منتقل شد! تا تلفن را برداشت مثل همیشه که صدایش را می شنیدم  دلم ریخت پایین ولی صدا  گفت منتقل شده، نگفت به کجا، اما من فکر می کنم به محل تخلیه زباله انتقالش داده بودند! آخر جوری ترکیده بود که فقط با خاک انداز می شد جم و جورش کنند! فکر می کنید خدا هم مثل من یک شب تا صبح لاشۀ فرهاد را وسط خیابان دید ؟ فکر می کنید اگر می دید، نمی ترکید !؟ من که فکر می کنم می دید، فکر می کنم خدا هم مثل مرد هاست: هیچ چیز نمی فهمد! دید و نترکید، تا صبح می شنیدم که قاه قاه می خندد، من هم نترکیدم، من هم خندیدم، قاه قاه.

 

تلفن را هم که قطع کردی رفتم پای تلفن های عمومی نشستم، هر کدام یک صبح تا شب. بالاخره زنگ می زد، مطمئن بودم. فرهاد می دانست اگر یک روز صدایش را نشنوم، دیوانه می شوم، می ترکم، من باید بگویم که هنوز قسم هایش را باور نکردم. هنوز هم فکر می کنم همه اش تقصیر این تلفن است، هنوز پریسا را ندیده ام، که بغلش کنم ، بعد ببوسمش، بعد ...

 

مامان من تا حالا فقط پای بیست و سه  تا تلفن نشسته ام،  هنوز خیلی تلفن مانده. فکرش را بکن، اگر زنگ بزند به یکی از آنها ببیند من نیستم چقدر نگران می شود ؟ حتما باز می ترکد! بابا من باید پای تمام تلفن عمومی ها بنشنم، چند سال دیگر به من وقت بدهید، من خیلی کار دارم ...

 

مامان نگاه کن، سفید آنقدر ها هم که فکر می کردم بد نیست، نگاه کن آستین هم ندارد، چه قشنگ شده ام! تازه می توانم با آن برقصم! نگاه .....  فرهاد هم می رقصید وقتی از خیابان رد می شد ...

 

بابا، مامان بیایید، من باید به شما چیزی بگویم. فقط به پریسا نگویید، اصلا بگویید، بگذارید او هم بترکد. به خدا هم دوباره بگویید، شاید حداقل خنده اش قطع شد، به این دو تا آقا هم بگویید بروند، بعد با هم برویم بیرون ... دستهایم هم که بسته است، برویم یک تلفن عمومی پیدا کنیم، بعد همان طور که من منتظرم، زنگ بزنید به پلیس. آخر می دانید .... من خودم فرهاد را هل دادم.


01:50 am  نوشته شده توسط تنها در

tanha
September 2, 2005   05:01 AM PDT
 
har bar ke mikhoonamesh behesh ehsase nazidikiye bishtari mikonam ! .... tabiiiye !! akhe manam divoonam !
Saghar Chert O Perti
April 5, 2005   05:34 PM PDT
 
kare khobi kardi ke holesh dadi
ye dooste koochik
April 1, 2005   11:31 AM PST
 
البته درسته که کفار و منافقین حداقل 23 تا فرق دارن ولی این دلیل نمیشه که یکی پاشه بره پای 23 تلفن بشینه !
مگه از خودش ...
دختر كولي
April 1, 2005   11:30 AM PST
 
سال نو مبارك ... برايت ياري وفادار آرزو مي‌كنم
گرگ بارون ديده
March 31, 2005   08:29 PM PST
 
سلام!
يه جوري مي نويسي آدم مي ترسه بهت بگه عيدت مبارک
منم بهت نمي گم عيدت مبارک
مي گم از حالا به بعد سال خوبي داشته باشی

دنیا
March 30, 2005   10:23 PM PST
 
سلام حال شما؟..عیدتون مبارک..صد سال به از این سالها...به وبلاگ منم سر بزن ..بای
bozghalechi
March 30, 2005   08:56 PM PST
 
faghat ino migam ke :divane bash vali chon aghelan raftar kon !
dariush torbati
March 30, 2005   10:58 AM PST
 
salam
ziba bod va jaleb......omidvaram basham ta be tonam bazam biyam inja.........khosh hal misham be man sar bezani.........bye ta be zoodi
  | 

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments





Previous Entry Home Next Entry


 
   
 
   

<< March 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31

 
 





rss feed