ديگر اين عذاب آور ترين صدايي شده بود كه شنيده بود.در اين همه شلوغي فقط اين صدا را مي شنيد.صداي بر خورد فلز با فلز،صداي بر خورد پول با آهن، صداي پول هايي كه عابران در صندوق صدقات مي ريختند. به حق راست مي گويند گداي آهني!
بار اولش نبود.چند متري جلو تر از صندوق صدقات نشسته بودو هيبت نكبت زده خودش را به رخ عابران مي كشيد.به اين اميد كه جاي صندوق صدقات او را انتخاب كنند!
همه جور آدم از جلويش رد مي شد.او به همه – كمي بيشتر، كمي كمتر- التماس مي كرد.هرگاه خانوم هاي خوش پوش كه تعداد شان هم كم نبود از جلويش رد مي شدند بيشتر التماس مي كرد.
انگار همه قرار گذاشته بودند به او، فقط به او كمك نكنند. شايد بارها با اين صحنه ها، بي توجهي ها،بي پولي ها، ... مواجه شده بود.ولي اين بار همه چيز بيشتر او را مي آزرد.نمي فهميد چرا!...چرا بعضي از كساني كه حتي به آنها خيلي التماس كرده بود ، بعد از گذشتن از او سكه اي داخل صندوق مي انداختند.
ديگر داشت از تكرار اين صحنه گريه اش مي گرفت. بدبخت بود ولي اين بار بيشتر احساس بدبختي مي كرد. دوست داشت يقه يكي از اين آدمها را بگيرد و بپرسد چه چيزي در اين صندوق مي بينند كه او ندارد. كاش مي توانست...
.....................................................................................................................................................
حالا ديگر نيمه شب بود. كمتر كسي از پياده رو عبور مي كرد. او هم ديگر گدايي نمي كرد. سرش را روي زانوهايش گذاشته بود و آرام گريه مي كرد.همه اش تقصير اين صندوق لعنتي بود. گداي آهني!
سرش را از روي زانوهايش بلند كرد. عصبانيت در وجودش موج مي زد. سريع ايستاد. هيچ چيز را نمي ديد. به طرف صندوق دويد. از شدت اشك جلوي پايش را نديد و زمين خورد. اشك ديگر امانش نمي داد به زحمت بلند شد. رو به صندوق ايستاد.
با تمام قوا لگدهاي خود را به پايه صندوق مي كوبيد و در حالي كه گريه مي كرد فرياد مي كشيد:
« تو بي شعورترين موجودي هستي كه ديدم... يعني من از تو هم كمترم... كاش دو تا دست داشتم تا خفت مي كردم... »
ارديبهشت 82
04:19 pm
نوشته شده توسط تنها در
|