عادت نداشت « نه» بگوید. هرچه دیگران می خواستند بلافاصله قبول می کرد. از دهانش در می رفت و قول می داد. اما خودش هم نمی دانست چرا زود یادش می رفت. دیگر به بدقولی همه جا مشهور شده بود
زنش هم دیگر طاقتش تمام شده بود. یک روز نشست و هر چه می خواست به او گفت و گفت که دیگر نمی تواند با مردی که به یک حرفش هم نمی توان اعتماد کرد زندگی کندو این که طلاق می خواهد
نمی خواست ولی باز هم از دهانش در رفت: قول می دهم فردا طلاقت دهم! زن خنده ای کرد و دیگر به حرفهایش ادامه نداد
اما این بار فرق می کرد. فردا صبح، ساعت 8، با زنش جلو در دفترخانه بود