-پرستار... پرستار
این چندمین باری بود که پرستار رو صدا می کرد، هر بار که به لرزه می افتاد از فکر بیرون می آمد و دیوانه وار از اتاق بیرون می آمد و داد می زد : پرستار ... پرستار
- خانم بیرون باشید یک لحظه
آرام سرش را پایین انداخت ، کمی آن طرف تر به دیوار تکیه داد. چقدر پاهایش درد می کرد.از صبح تا حالا با این بار این طرف و آن طرف رفته بود... بار! انگارتازه یادش آمده بود. دستی روی شکمش کشید. فقط یک ماه دیگر !
پرستار از اتاق بیرون آمد. جمله تکراری اش را آرام تر از همیشه تکرار کرد: اگر باز تشنج کرد صدامون کنید.
مریم چشمهای پرستار را که دیگر نشانی از امید در آن دیده نمی شد، برانداز کرد و مثل دفعه های قبل سر به زیر وارد اتاق شد.
سیاوش! اشک در چشمانش حلقه زده بود. از صبح تا حالافقط بغض کرده بود. از خود او یاد گرفته بود چه طور خودش را کنترل کند. جلو رفت آرام سرش را پائین آورد. بوسه ای به گونه های زخمی اش زد ...
دهانش را کنار گوشش آورد و گفت: دخترمون خیلی دوست داره باباش رو ببینه، می فهمی ... خیلی!
درد مزمن شکمش که از صبح همراه او بود، او را روی صندلی نشاند. دست سیاوش را در دستانش گرفت و باز به اتاق خیره شد ... اطرافش پر از دستگاههایی بود که یا حرکات منظمشان و صدای تکراریشان آدم را دیوانه می کردند. تنها چیزی که عالی بود نوسان خط سبز مونیتور بود. با اینکه چشمان خسته مریم را اذیت می کرد، اما همچنان نگا هش می کرد . آن نمودار امید مریم بود ...
دستی به چشمانش کشید .... جای ثابت نوازش های سیاوش!
سیاوش همیشه با اصرار می گفت: حتما دختر و حتما چشمهایش به قشنگی چشمهای تو!
سیاوش! ... دستش لرزید . به خودش آمد ... می لرزید. باز هم یادش رفت. بیرون دوید:
- پرستار ... پرستار
پرستار از دفترش که چند قدمی تا اتاق فاصله داشت بیرون پرید و وارد اتاق شد و پشت سر او چند نفر دیگر. ولی این بار هیچ کدام نگفتند خانوم شما ...
اما باز هم کنار رفت و تکیه داد . خودش خواسته بود او را با سیاوش تنها بگذارند. در این لحظات آخر حرفهای زیادی داشت که بزند. اما ... لحظات آخر مگر امکان داشت ... سیاوش !
داخل اتاق دوید . پرستار را نگاه کرد، دستگاه ها را وارسی می می کرد. بقیه خارج شدند، پرستار مانده بود، جلوی مریم ایستاد. به چشمانش زل زد. چشمان مریم خسته تر از آن بود که بتواند این نگاه ها را تحمل کند. خم شد. روی صندلی نشست، سرش را روی تخت گذاشت و باز دستان سیاوش را گرفت ... روی صورتش گذاشت ... مثل همیشه مهربان بود و آماده نوازش !
درد عجیب شکمش _ که حالا بیشتر شده بود _ او را مجبور کرد سرش را بلند کند. باز هم مونیتور سبز تنها منظره جلوی چشمانش بود. هنوز هم نوسان داشت ... هنوز هم ...
خطوط سبز دستگاه که در چشمن خسته مریم تبدیل به توده ای سبز رنگ شده بود او را یاد درخت بید حیاطــشان می انداخت. سیاوش همیشه زیر این درخت می نشست و کارهای شرکت را انجام می داد. سیاوش !
- سیاوش ... چرا وسط این همه شغل تو باید حساب دار می شدی! چرا باید بهترین حساب دار شرکت می شدی،چرا مجبور شدی برای حساب رسی تهران بروی، چرا به من قول داده بودی در این 9 ماه هیچ وقت تنهایم نگذاری، چرا نخواستی زیر قولت بزنی، چرا فقط یک بلیط هواپیما بود، چرا من را با هواپیما فرستادی و خودت با اتوبوس اومدی، چرا تو، چرا تو باید برای اینکه راننده خوابش نگیرد کنارش بنشینی، چرا با این حال باز هم راننده خوابش برد ... چرا فقط تو و راننده باید این جور لت و پار می شدید چرا ... سیاوش!
درد تمام وجودش را گرفته بود. بلند شد، روی زمین افتاد، سرش گیج می رفت صدای بوق ممتد او را به خودش آورد ... نمودار امید مریم افقی شده بود ... به سیاوش نگاه کرد ... بلند شد. به زحمت از اتاق بیرون آمد ... روبروی دفتر پرستار ایستاد، خم شد :
- پرستار ... مرد!