...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Monday, September 06, 2004

چـــشـــمــهــایـــش

-پرستار... پرستار

این چندمین باری بود که پرستار رو صدا می کرد، هر بار که به لرزه می افتاد از فکر بیرون می آمد و دیوانه وار  از اتاق بیرون می آمد و داد می زد : پرستار ... پرستار

- خانم بیرون باشید یک لحظه

آرام سرش را پایین انداخت ، کمی آن طرف تر به دیوار تکیه داد. چقدر پاهایش درد می کرد.از صبح تا حالا با این بار این طرف و آن طرف رفته بود... بار!  انگارتازه یادش آمده بود. دستی روی شکمش کشید. فقط یک ماه دیگر !

پرستار از اتاق بیرون آمد. جمله تکراری اش را آرام تر از همیشه تکرار کرد: اگر باز تشنج کرد صدامون کنید.

مریم چشمهای پرستار را که دیگر نشانی از امید در آن دیده نمی شد، برانداز کرد و مثل دفعه های قبل سر به زیر وارد اتاق شد.

سیاوش! اشک در چشمانش حلقه زده بود. از صبح تا حالافقط بغض کرده بود. از خود او یاد گرفته بود چه طور خودش را کنترل کند. جلو رفت آرام سرش را پائین آورد. بوسه ای به گونه های زخمی اش زد ...

دهانش را کنار گوشش آورد و گفت: دخترمون خیلی دوست داره باباش رو ببینه، می فهمی ... خیلی!

درد مزمن شکمش که از صبح همراه او  بود، او را روی صندلی نشاند. دست سیاوش را در دستانش گرفت و باز به اتاق خیره شد ... اطرافش پر از دستگاههایی بود که یا حرکات منظمشان و  صدای تکراریشان آدم را دیوانه می کردند. تنها چیزی که عالی بود نوسان خط سبز مونیتور بود. با اینکه چشمان خسته مریم را اذیت می کرد، اما همچنان نگا هش می کرد . آن نمودار امید مریم بود ...

دستی به چشمانش کشید .... جای ثابت نوازش های سیاوش!

سیاوش همیشه با اصرار می گفت: حتما دختر و حتما چشمهایش به قشنگی چشمهای تو!

سیاوش! ... دستش لرزید . به خودش آمد ... می لرزید. باز هم یادش رفت. بیرون دوید:

- پرستار ... پرستار

پرستار از دفترش که چند قدمی تا اتاق فاصله داشت بیرون پرید و وارد اتاق شد و پشت سر او چند نفر دیگر. ولی این بار هیچ کدام نگفتند خانوم شما ...

اما باز هم کنار رفت و تکیه داد . خودش خواسته بود او را با سیاوش تنها بگذارند. در این لحظات آخر حرفهای زیادی داشت که بزند. اما ...  لحظات آخر مگر امکان داشت ... سیاوش !

داخل اتاق دوید . پرستار را نگاه کرد، دستگاه ها را وارسی می می کرد. بقیه خارج شدند، پرستار مانده بود، جلوی مریم ایستاد. به چشمانش زل زد. چشمان مریم خسته تر از آن بود که بتواند این نگاه ها را تحمل کند. خم شد. روی صندلی نشست، سرش را روی تخت گذاشت و باز دستان سیاوش را گرفت ... روی صورتش گذاشت ... مثل همیشه مهربان بود و آماده نوازش !

درد عجیب شکمش _ که حالا بیشتر شده بود _ او را مجبور کرد سرش را بلند کند. باز هم مونیتور سبز تنها منظره جلوی چشمانش بود. هنوز هم نوسان داشت ... هنوز هم ...

خطوط سبز دستگاه که در چشمن خسته مریم تبدیل به توده ای سبز رنگ شده بود او را یاد درخت بید حیاطــشان می انداخت. سیاوش همیشه زیر این درخت می نشست و کارهای شرکت  را انجام  می داد. سیاوش !  

- سیاوش ... چرا وسط این همه شغل تو باید حساب دار می شدی! چرا باید بهترین حساب دار شرکت می شدی،چرا مجبور شدی برای حساب رسی تهران بروی، چرا به من قول داده بودی در این 9 ماه هیچ وقت تنهایم نگذاری، چرا نخواستی زیر قولت بزنی، چرا فقط یک بلیط هواپیما بود، چرا من را با هواپیما فرستادی و خودت با اتوبوس اومدی، چرا تو، چرا تو باید برای اینکه راننده خوابش نگیرد کنارش بنشینی، چرا با این حال باز هم راننده خوابش برد ... چرا فقط تو و راننده باید این جور لت و پار می شدید چرا ... سیاوش!

درد تمام وجودش را گرفته بود. بلند شد، روی زمین افتاد، سرش گیج می رفت صدای بوق ممتد او را به خودش آورد ... نمودار امید مریم افقی شده بود ... به سیاوش نگاه کرد ... بلند شد. به زحمت از اتاق بیرون آمد ... روبروی دفتر پرستار ایستاد، خم شد :

- پرستار ... مرد!


11:18 pm  نوشته شده توسط تنها در

elahe
January 25, 2009   03:11 PM PST
 
khob bodddddddddddd......
fesghelbahal
November 30, 2004   11:09 AM PST
 
jaleb bood vali ye nasihat az man ke ta hala chizi nanveshtam goosh kon (chon kheily khoondam) saay kon az avval akhare dastanet moshakhkhas nabashe va inke age khasti dastane kootahet ro ye zare boland koni makhsosan age to webloget mizary saay kon faselehe paragerafaro ziad koni chon koor shodam ta khoondam mer30 az matalebe jalebet
amir
September 11, 2004   05:55 PM PDT
 
salam.man oomadamf.rasti ye roozi behesh negah nakardam.vali avazesh zarar nakardam.midooni chera bara inke mano doost dasht.ta bad byby
sahar
September 8, 2004   07:03 AM PDT
 
alii bood neveshtad
mamnoon ke be man sar zadi
mabhooty
September 8, 2004   06:37 AM PDT
 
salaam man mabhooty hastam to blog man comment gozashte bodid agar eshtebah nakonam. doreste ya ali
از خودت برایم بیشتر بنویس من هم خودم را معرفی می کنم شاید بتوانیم با هم دمست باشیم . خداحافظ
گرگ بارون ديده
September 7, 2004   06:01 PM PDT
 
خیلی تاثر برانگيز بود!! به خاطر اینکه جمعه دو هفته پیش تشييع جنازه یه بابايي بودم که البته اون به خاطر بی احتیاطی خودش، خودش رو به کام مرگ فرستاد و زن و دو تا بچه اش دقیقا یه هفته نظاره گر بیهوشی ممتد اون بیچاره بودن! حالا اینم که راننده خوابش برده...! آدم از کی به کی شکايت کنه آخه!!؟
باران
September 7, 2004   12:09 AM PDT
 
bazam che zoood dir shod! aliy bood! aliye aliy!;)
باران
September 6, 2004   11:52 PM PDT
 
avaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaal
  | 

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments





Previous Entry Home Next Entry


 
   
 
   

<< September 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04
05 06 07 08 09 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30

 
 





rss feed