یک جاده مستقیم … انگار که پایان ندارد.یک عالم ابر اطرافت… انگار بازیشان گرفته: گاهی می بارند گاهی هم نه!
وتو خطوط جاده را پی می گیری ، گاهی هم سیم برق کنار جاده…
زمین قرمز سوخته مثل اینکه می خواهد با آسمان خاکستری لج کند: مدام بالا و پایین می رود.تک درختان سبز و گاهی بی برگ می خواهند ثابت کنند ابنجا هم می شود!
چشم که می چرخانی اتاق های گلی سر مزارع بی محصول تنها چیز باقی مانده از زراعت است.
وتو مدام دنبال چیزی هستی … چیزی که خودت هم نمی دانی چیست:
شاید دنبال رابطه این تیر های برق واین زمین سرخ ، دنبال رابطه تعویض روغنی پرت کنار جاده با این مزارع متروک، دنبال رابطه خطوط ممتد و مقطع جاده با آسمان ابری خاکستری …نمی دانی شاید همه اینها باشد شاید هم هیچ!
دلت نمی آید در این هوا نفس عمیق نکشی، دلت می خواهد چیزی بیشتر از هوا را ببلعی، شاید بفهمی ... شاید.
باز هم چشم می چرخانی،ابرهای بازی گوش را پی می گیری : دور ها را که نگاه می کنی زمین سرخ و آسمان خاکستری به هم رسیده اند، گویی آشتی کرده اند... و بعد مطمئن می شوی آنجا که ابرها تمام می شوند،آنجا که زمین سرخ دست از لج بازی بر می دارد،همان جا که می شود همه چیز را فهمید، درست همان جا … انتهای دنیاست
پایان سرزمین خدا