سه روزی بود که پشت سرهم رانندگی کرده بود.اگرتا صبح نمی رسید حتما کامیون را از او می گرفتند...
به زور سیلی و زبان گاز گرفتن بازهم به زحمت چشمانش باز بود!
وقتی داشت ضربات سیلی را محکم تر می کرد به فکر فرو رفت:اگر خوابش ببرد... گارد وسط را پاره می کند ... از روی یک ماشین رد می شود...کامیون چپ می کند... او را با زحمت بیرون می کشند ...
وقتی به خودش آمد، روی زمین دراز کشیده بود.