...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Friday, February 11, 2005

سر زمين خدا 3

آن قدر سپیدی می بینی که دیوانه می شوی:بلند شعر می خوانی،می دوی،روی شیب برفی غلت میزنی، روی برفها دراز می کشی و وقتی کسی دعا می کند "خوب می شوی!"تو با دست اشاره می کنی "نه، نمی شوم!"

آرام آرام فرو میروی: بیشتر به عمق برف پی می بری!

به تمام طول مسیر فکر می کنی وقتی که دوست نداشتی چشم از رود خانه سمج برداری وقتی که نمی دانستی خوشحال شوی یا ناراحت هنگامی که دیدی تیرهای برق تنه قطع شده درختان است.

چشمانت را می بندی دوست نداری به هیچ چیز فکر کنی ،حتی به هیچ چیز!.... صدایی چشمانت را باز می کند.. آنقدر نور چشمانت را شدید می زند که فکر می کنی تمام نور های عالم به تو حمله کرده اند:دوستانت به طرف تو می آیند... به شوخی تو را زیر برف می کنند،اما تو واقعا مدفون می شوی.به لرزه می افتی،باز هم خودت را گول میزنی:سردم شده

از سپیدی بیرون می آیی:دل می کنی.فکر راه بر گشت را می کنی... به طرف آتش می روی ، دستی روی آتش می گیری:نوازشش می کنی . سرت را بالا می گیری ... روی آسمان چشم می چرخانی وبا خود زمزمه می کنی : تا آتش هست فرصت داری خشک شوی!

 

 


03:13 am  نوشته شده توسط تنها در

دختر كولي
February 13, 2005   09:24 AM PST
 
نوشته‌ات مرا برد با خودش ... برد به دنياي سپيدي‌ها ... خيلي زيبا بود
  | 

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments





Previous Entry Home Next Entry


 
   
 
   

<< February 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28

 
 





rss feed