Friday, February 11, 2005
آن قدر سپیدی می بینی که دیوانه می شوی:بلند شعر می خوانی،می دوی،روی شیب برفی غلت میزنی، روی برفها دراز می کشی و وقتی کسی دعا می کند "خوب می شوی!"تو با دست اشاره می کنی "نه، نمی شوم!"
آرام آرام فرو میروی: بیشتر به عمق برف پی می بری!
به تمام طول مسیر فکر می کنی وقتی که دوست نداشتی چشم از رود خانه سمج برداری وقتی که نمی دانستی خوشحال شوی یا ناراحت هنگامی که دیدی تیرهای برق تنه قطع شده درختان است.
چشمانت را می بندی دوست نداری به هیچ چیز فکر کنی ،حتی به هیچ چیز!.... صدایی چشمانت را باز می کند.. آنقدر نور چشمانت را شدید می زند که فکر می کنی تمام نور های عالم به تو حمله کرده اند:دوستانت به طرف تو می آیند... به شوخی تو را زیر برف می کنند،اما تو واقعا مدفون می شوی.به لرزه می افتی،باز هم خودت را گول میزنی:سردم شده
از سپیدی بیرون می آیی:دل می کنی.فکر راه بر گشت را می کنی... به طرف آتش می روی ، دستی روی آتش می گیری:نوازشش می کنی . سرت را بالا می گیری ... روی آسمان چشم می چرخانی وبا خود زمزمه می کنی : تا آتش هست فرصت داری خشک شوی!