...ياد من باشد تنها هستم                     ماه بالاي سر تنهايي است


 
Thursday, February 17, 2005

آن هنگام،خورشید

آخرین سیگار هایی بود که می کشید. نگاهی به پاکت انداخت: چهار یا پنج نخ دیگر … خیلی  مهم نبود ،خیلی هم به غروب نمانده بود و او از وقتی که روی پل عابر ایستاده بود، سیگار را با سیگار روشن کرده بود ،دقیقا از دو ساعت و دو دقیقه پیش!

 

باد پائیزیِ مدهوش کننده ای که همیشه برایش دلپذیر بود می وزیدو نمی گذاشت زیاد دود ماشینهایی را که از زیر پل عبور می کنند  احساس کند.آسمانِ قرمز _ نارنجی ای که به نیمه نرسیده بود صورتی شده بود او را فقط یاد یک چیز می انداخت.غارغار کلاغها صدای بوق ماشینها،سر و صدای پارک نزدیک پل، آدمهایی که از بالا می دید، همه چیزهایی بودند که او را در تصمیمش مصمم می کردند.

 

چشمهایش را بست،سیگار را از دهانش کشید، یقه بارانی اش را طبق عادت بالا داد و با خود فکر کرد "چقدر آدمها از این بالا احمق به نظر می رسند… قول می دهم خیلی از آنها عاشق نشده باشند … حتی نمی دانند عاشق شدن یعنی چه!"

 

لبهایش را جمع کرد، دستی روی چشمانش که از داغی آن می توانست بفهمد چقدر قرمز است کشید … خودش هم باورش نمی شد عاشق شده باشد آن هم عاشق ِ …

 

نمی توانست به خاطر نیاورد آن نیمه شبی  را که فقط برای خاموش کردن حس بیدار  شده  خود با ماشین خیابانها را می گشت. آنقدر بی هدف آمده بود که نمی دانست کجاست. برایش مهم هم نبود. آرام می راند و از سکوت خیابان لذت می برد...

 

 تا صدای جیغ زنی که از خانه ای بیرون می دوید افکارش را پاره نکرده بود، هرگز فکر نمی کرد این سکوت شکسته شود. چند متری که از خانه گذشت ترمز کرد.

-"مردیکۀ عوضی خیال می کند کلفت خانه آورده ..."

زن چند قدمی که برداشت ایستاد سراسیمه اطرافش را نگاه کرد. زیاد طول نکشید که به طرف ماشین آمد، سرش را جسورانه پایین آورد، بلند گفت :"فقط برای امشب . سی تومان. سوار بشوم ؟"

و او که انگار برق گرفته بودش تکانی خورد و بدون اینکه حرفی بزند با سر اشاره ای کرد و زن سوار ماشین شد.

 

در راه نه او حرفی زد و نه زن چیزی گفت، گویی هیچکدام همدیگر را نمی دیدند اما فرصت خوبی بود تا هم زن آرام شود و هم او راه برگشت را پیدا کند! نزدیک خانه که شدند، زن انگار که یادش آمده باشد، بچه گانه گفت :"عزیزم سیگار داری ؟" و او هم مثل اینکه تازه متوجه اش شده باشد برگشت و به او خیره شد. همین که برگشت و چهره معصومش را دید "عزیزم" اش به دل او نشست!

 

آن شب زیبا ترین شب عمرش را گذراند طوری که تمام شب آرزو می کرد هیچوقت صبح نشود. حتی اگر بقیمت ندیدن خورشید تا آخر عمرش تمام شود.نمی دانست، اما حس عجیبی داشت. لحن آرام صدایش، چشمهای روشن و گیرایش، ابروانش که برای گفتن هر جمله عاشقانه بارها بالا و پایین می رفتند، موهای بلند طلاییش که بیخودی در هوا چرخ می خورد، تن چرمینش – مثل آهنربایی که هر لحظه قدرتش بیشتر شود -  بیشتر او را به سمت خود می کشاند ... باعث شده بود مطمئن شود دیگر نیازی به خورشید ندارد.

 

حتی بعدها وقتی فهمید، معتاد است، لکه ای هم سیاهی بر خورشید او ننشست. آخر خودش گفته بود می تواند  زندگیش را تغییر دهد، خودش گفته بود عشقی که الآن با تمام وجود در خود حس می کند می تواند تمام گذشته اش را – تمام گناهانش را – پاک کند. او هم مطمئن بود، حتی بیشتر از خورشید.

زن فقط دو روز فرصت خواست، گفت حسابهایی دارد که باید تصفیه کند. آن وقت برای همیشه از اینجا می روند و آنوقت با تمام وجود می شود مال او !

 

اما وقتی هنوز دو روز تمام نشده بود، دستمال خونیش با گردنبندی که خود به او هدیه داده بود به همراه کاغذی که روی آن نوشته شده بود "اینطور فقط مال تو شد!" به دستش رسید، دنیایش تمام شد. حتی نمی توانست بغض گلویش را خالی کند. مدام دستمال را می بویید، به سر و رویش می کشید.

دیوانه وار راه می رفت و تمام یادگاری هایش را جمع می کرد و در بغل می فشرد، روی زمین می ریخت، یکی یکی آنها را بر می داشت، نگاهشان می کرد، مثل آنکه دنبال چشمهای روشن گیرایی باشد، دنبال تمام خوبی هایش، دنبال ...

 

دیگر نمی توانست تحمل کند. دستمال را در جیبش گذاشت، گردنبند را به گردنش آویخت و از خانه بیرون زد. آنقدر پیاده راه رفت که دیگر نمی دانست کجاست. مهم هم نبود ... فقط وقتی به خودش آمد که جلوی پل هوایی ایستاده بود ...

 

از آن وقت که روی پل بود، باد پاییزی بوی علفهای زرد  نم خوردۀ پارک نزدیک را برایش می آورد. کلاغها با حرکت نامنظم و صدای گوش خراششان بالای سرش رژه می رفتند،  آدمهای کوتاه و احمق بی خودی زیر پایش تکاپو می کردند. ماشین ها هم هر لحظه در تلاشی ابلهانه از زیر پل می گذشتند و انگار همان ها دوباره از آن طرف بر می گشتند ...اما تنها منظره ای که چشمان او از ابتدا به آن گره خورده بود، خورشید بود، حالا هم که دیگر تقریبا نوری از آن در آسمان باقی نمانده بود.

 

نگاهی به پاکت انداخت، فقط یک سیگار دیگر ... سیگار را از دهانش کشید و زیر پایش کنار بقیه ته سیگارها انداخت. لبهایش را جمع کرد، یقۀ کتش را با دو دست بالا داد، دست در جیبش کرد و دستمال خونی را د آورد و با گردنبند در مشتش گره کرد. و آخرین سیگار را به دهانش گیراند. دوست داشت آخرین سیگار عمرش را با لذت بکشد، بوی پاییز را بشنود، صدای کلاغ ها را، صدای ماشین ها را ، آدم ها را نگاه کند، پارک نزدیک پل را، خانه ها را ...

 

-"مردیکۀ عوضی خیال می کند کلفت خانه آورده ..."

از تعجب سیگار بر دهانش نماند، دستمال از میان مشت سست شده اش لیز خورد و در  سیاهی آسمان محو شد. دستی به چشمانش کشید و نگاهش به زن خیره ماند

زن هنوز چند دقیقه ای نایستاده بود که ماشینی جلوی پایش ایستاد. زن خم شد... چیزی گفت و سوار ماشین شد.  


01:18 am  نوشته شده توسط تنها در

fesghelbahal
February 20, 2005   08:52 AM PST
 
واقعا زیباست .
فقط همین.
shahin
February 19, 2005   08:59 AM PST
 
سلام خوبی؟؟ بعد از مدت ها اومدم اینجا// بسيار جالب بود
گرگ بارون ديده
February 19, 2005   12:01 AM PST
 
سلام!
الان جمعه شبه
اشتراكم رو به پايان نيست
ولي بايد بعدا بخونم
ولي يادداشت مي ذارم كه:
اومدم ولي نبودي!!
  | 

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments





Previous Entry Home Next Entry


 
   
 
   

<< February 2005 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05
06 07 08 09 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28

 
 





rss feed